۱

درد

یادته بچه که بودی وقتی چند قدم از مادر دور میشدی همون مادر با کلی ترس و لرز میگفت بچم کو؟؟؟؟؟

یادته بچه که بودی وقتی تب میکردی همون مادر بود که تا صبح بالا سرت می نشست و اشک می ریخت؟؟

حالا که بزرگ شدی اون دلت چجوری اومد که ببریش سالمندان و دیگه بهش سرنزنی؟؟؟؟

مادری که یه ساعت ازش دور بودی همش دلشورتو داشت همش میگفت بچم چی شد؟؟

چطوری دلت اومد؟؟؟؟با اینکه بهش خیانت کردی و تنهاش گذاشتی تو سالمندان ولی خودم شنیدم

بازم داشت دعات میکرد.....همش چشمشو دوخته بود به این در که فقط باز بتونه یه بار دیگه تورور ببینه

نه پول میخواد؛نه مقام هیچی فقط آرزوش بود یه بار دیگه تورو ببینه.......ببین منو اینقد پول درآوردن و حرص

مال دنیا یه جایی تموم میشه ها!!!!!دیر میشه به خودت بیا........

اره داستان امروز هم این بود به پیشنهاد سامان عزیز رفتیم یکی از خانه ی سالمندان و همین که وارد یه اتاق شدیم

مادری گفت پسرم اومدی؟؟؟؟؟فهمیدم چی تو دلشه هی.....اینقد حالم بعد شد که عکس یادگاری هم نگرفتم که همیشه

یادم بمونه هیچ وقت اسم سالمندان رو کنار خانوادم نذارم حتی اگر خیلی ناتوان بشن......لطفا نکنید اینکارو با پدر و مادرتون

که نوبت خودتون هم میشه......بخوام حرفاشون رو بنویسم دریای غم میشه یه حرفی خیلی دلم رو لرزوند مادری گفت:آرزومه

بازم دخترمو بغل کنم بوش کنم تا باز جون بگیرم.......ببین هیچی نمیخواد یه دیدن اینقد باید داغ رو دل مادرت بذاره خیلی بیمعرفتی.

نویسنده عزیز رمان نویس عزیز میخوای رمان بنویسی؟؟؟برو اینجور جاها برات حرف زیاد دارن اونم واقعی نه داستان............

بلکه با شنیده شدن این حرفا یه عده به خودشون اومدن.....ای کاش روزی میشد در همه ی خانه ی سالمندان بسته میشد تا کسی

هوس نکنه با خانوادش اینکارو کنه......

آرزوی من:خدایا مادر و پدر من و بقیه رو براشون نگه دار و اگر قرار شد روزی خودم یکیشون رو از دست بدم قبلش خودم رو ببر

و بذار اونا بمونن چون این دل طاقت نبودنشون نداره.....


 

 

نظرات (۱)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">